#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_99
-ممنون.
رفتم کنار آقاصالح نشستم روی صندلی های آبی رنگ کوچولویی که مخصوص بیماران در حال انتظار بود؛ خیلی راحت لم داده بودم روی صندلی و دوباره فکرم رفت طرف رائیکا یعنی اون چیکار میکنه؟حالش خوبه؟ ذره ای دلش برام تنگ شده؟ دست بردم سمت جیبم تا گوشیمو بردارم اما با جای خالی گوشی روبه رو شدم، از جا پریدم گوشیم! گوشیم کجاست؟ آقاصالح هول زده گفت:
-چته پسرم؟
با یادآوری که گوشیمو دیشب داده بودم به ونداد و دوستش تا درستش کنن بادم خالی شد و پس نشستم سر جام و رو به آقاصالح گفتم:
-هیچی گوشیمو جا گذاشتم.
تک خنده ای کرد و گفت:
-صبح ونداد میخواست بیاره اتاقت گوشیتو من ازش گرفتم نزاشتم بیدارت کنه تا بخوابی راحت...
مکثی کرد و دستشو به سمت جیبش برد و گوشیمو سالم و سلامت در آورد و گرفت سمتم و ادامه داد:
-من ازش گرفتم یادم رفت بهت بدم بیا اینم گوشیت.
تشکری کردم و گوشی رو ازش گرفتم صفحه شو روشن کردم و خواستم برم سمت گالری که دیدم روی عکس رائیکاست گوشیم! متعجب ردش کردم که آقاصالح ابرویی بالا انداخت و گفت:
-یکم فوضولی توی گوشی پسر شیطونم بد نبود فقط موندم این دخترخانوم کیه؟
لبخندی با اومدن اسم دخترخانوم روی لبم آمد و رو به آقا صالح گفتم:
-هیچی دختر آرزوهامه عاشقشم عشقمه.
romangram.com | @romangram_com