#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_97
-ای اینا چیه شما دوتا ریختین رو منو سهیل؟
ونداد خیلی ریلکس گفت:
-از تو باغجه آبی که گل شده بود رو ریختیم رو شما دوتا!
پوکیدم; چون قبر خودشو کند ونداد دیوونه من ریخته بودم حالا اونم باید تقاص پس میداد.
النا: دارم براتون مهراد و ونداد جان.
جان آخرشو کشیده گفت که ونداد اخم کرد منم لبخند زدم و النا با توجه به لبخندم خندید و سهیل هم دار فانی رو وداع گفت. خلاصه حسن خلاصه هرکی رفت اتاق خودش تا به خواب نازنینش برسه اما خواب من مخصوص رائیکاست و نازنین نیست دفعه بعد فکر بد راجبم بکنین چشاتونو از کاسه در میارم حالا خود دانید.
***
-پسرم پاشو باید بریم، مهراد جان...مهراد پاشو پسر یک ساعت دیگه باید بریم مهراد؟
با صدای آقاصالح از خواب بیدار شدم نگاهی بهش انداختم هنوز منگ خواب بودم و هیچی نمیفهمیدم همونجور با چشمای خواب آلودم زل زده بودم به آقاصالح که حس کردم یه طرف صورتم سوخت، چشمامو با درد بستم و دوباره باز کردم که آقاصالح رو نگران دیدم و یه چیزایی زیر ل**ب بلغور میکرد. چشمام سیاهی میرفت; دستامو به سرم گرفتم تا سرگیجه ام تموم بشه بعد از چندلحظه پاهامو از تخت بردم رو زمین و همونجور که نشسته بودم چشمامو بستم. باز کردم چشامو که آقاصالح رو نگران دیدم که توی دستش یه لیوان آب و قند بود که همش میزد. لیوان رو گرفت جلوی صورتم که متعجب نگاش کردم که گفت:
-پسرم بیا بخور معلوم نیست اینا دیشب بهت چی دادن که خوابت انقدر سنگین شده.
لیوان رو یک نفس سر کشیدم و خوردم. لیوان رو گذاشتم کنارم روی عسلی و بعد به آقاصالح نگاه کردم و گفتم:
-ممنون من همیشه وقتی از خواب بیدار میشم همینجوریم.
و بعد لبخندی تحویلش دادم که باور کنه انگار اونم منتظر همین حرکتم بود لبخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com