#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_78


گلومو تازه کردم و قضیه ماشین تاکسی رو براشون تعریف کردم که خیال خانم آلفردو راحت شد.

بعد یهو از دهنم در رفت:

-من گشنمه دیگه هیچی تو این یخچال واموندتون پیدا نمیشه؟

بعد از حرفم همشون زدن زیر خنده و متوجه شدم مرگ بر دهانی که بی موقع گرسنه شود! فهمیدین؟ نفهمیدین؟ خو خودمم نفهمیدم چی گفتم خخ.

خانم آلفردو گوشی رو برداشت و بعد از سفارش غذایی رفت و روی کاناپه نشست اونم چه نشستنی که پاهاشم دراز کرد و اما معذرورم از ادامه این داستان زیبا و مخوفی که همتونو کنجکاو کرده، بعد از چنددقیقه زنگ خونشون به صدا در اومد که من زودتر از همشون رفتم به سمت آیفون و هول هولکی جواب دادم:

-الو هان چیز بله نه؟

کلا یادم نبود باید انگلیسی حرف می‌زدم تا بنده خدا بدونه چی دارم زر میزنم که النا با یه جهش خودشو انداخت جلوم و آیفونو ازم گرفت و جواب مرده رو داد و در رو هم باز کرد تا غذا رو بیاره، اقاصالح خندید و گفت:

-نه مثل اینکه گرسنگی زیادی روت فشار آورده پسرم

نیشمو باز کردم و گفتم:

-آره فدات بشم ساحل جون.

خانم آلفردو با لهجه زیباش گفت:

-ساحل خانم؟ مگه شما به صالح می‌گین ساحل؟

بعد از حرف خانم آلفردو سرمو تکونی دادم و به مغزم اشاره کردمو گفتم:

romangram.com | @romangram_com