#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_76


لبخند شیطونی زدم و گفتم:

-همین الان جلسه خواستگاری بود حالا ببین چی میشی.

با ترس نگاهم کرد که چشامو اروم چند بار روی هم گذاشتم و بعد دوباره باز کردم که با این کارم آرامش مطلق رو بهش دادم.

از بالای پله ها حس کردم صدایی اومد! با تعجب برگشتم و به پله ها نگاه کردم که یهو یه آدمیزاد از روی نرده کنار پله ها سر خورد اومد پایین و یوهو کنان خودشو به ما رسوند، پشتمو ازش کردم و متعجب زل زدم به اقا صالح که با لبخندی به آدمیزاد پشتم اشاره کرد و گفت:

-بیا عزیزم.

و بعد رو به من ادامه داد:

-ایشون نزدیک بود قاتل شما بشن که نشدن و دختر من هستن النا امیریان.

این چی گفت؟ النا امیریان؟ چقدر اشناست.

یهو دستی اومد به سمتم و با خوشحالی گفت:

-النا امیریان خوشبختم عزیزجان.

برگشتم بگم مهراد اسحاقی که در جا خفه خون گرفتم و با تعجب زل زدم به النا خانوم که توی هواپیما سر کاکائو ها باهاش دعوا می‌‌کردم !

با لبخند زل زده بود بهم، وقتی چهرمو دید اونم تعجب کرد که هردوتامون با هم گفتیم:

-تو!

romangram.com | @romangram_com