#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_72
-کی میتونیم ببریمش خونه؟
دکتر هم در جواب گفت:
-ده دیقه دیگه تمومه سرمش، شمام کارای ترخیصشو انجام بدین و بیرید به سلامت اوضاعشم خوبه ولی هروقت سردرد شدی از این مسکن بخور.
چشمی گفتم که اقا صالح زودتر از من به سمت حسابداری پر کشید و بال بال میزد؛ والا منم باشم بال بال میزنم. هه خدا میخواستم کرم بریزم نشد.
بغ کرده وقتی سرممو کشید لباسامو عوض کردم و به سمت حسابداری رفتم تا با اقا صالح برگردم خونه.
وقتی رسیدم اقاصالح با مردی که پیشخوان نشسته بود دست داد و صورت خندونشو بهم نشون داد که لبخندی زدم اما اقاصالح گفت:
-میگم بابات گفته بود خیلی شر و شیطونی اما از وقتی که اومدی من هیچ شیطونی ازت ندیدم!
همونطور که به سمت ماشین حرکت میکردیم گفتم:
-شر و شیطون که هستم اما از دیشب که اومدم خواب بودم الانم که از بیمارستان مرخص شدم حالا باشه بریم خونه شیطونیای منم میبینین.
لبخندی زد و گفت:
-از همین اخلاقته که خوشم میاد، با همه رو راستی خودتو نمیگیری از کسیم ناراحت نمیشی از سهیل شنیدم داشته فوضولی میکرده که گرفتیش.
به اینجای حرفش که رسید خنده بلندی کرد و ادامه داد:
-بچه هام بجز ونداد بقیشون شیطونن و فوضول امیدوارم از این کاراشون ناراحت نشی.
romangram.com | @romangram_com