#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_43


دکتر: خوب میشه غصه نخور.

آهان پس دکتر بهش گفته دردم چیه!

چه بد شد! دلم نمی‌‌خواست بهش بگم دوست داشتم برم اونور بعد بهش بگم.

یهو در باز شد و مندکه خودمو چسبونده بودم به در افتادم رو زمین دقیقا جلوی پای اون دوتا.

یهو متین زد زیرخنده و با خنده گفت:

-فوضول کی بودی تو؟!

چشماش قرمز شده بود و اینا اثرات گریه بود، یکی نیست بگه مگه مرد هم گریه می‌کنه؟!

متین یهو اومد جلو و محکم من رو در آغوش کشید، با ناراحتی و دلخوری از م پرسید:

-چرا بهم نگفتی چرا؟! بگو چرا، مگه ما دوتا داداش نبودیم واسه هم؟

سرمو انداختم پایین و گفتم:

-روم نمی‌شد بگم جز تو که الان فهمیدی و پدرم دیگه هیچکس از این موضوع خبر نداره پس لطفا به کسی چیزی نگو.

متین سرشو به معنای تایید تکون داد و از دکتر تشکر کرد و هر دو خواستیم از اتاق بریم بیرون که ماریا با لحن حسادت مانندی گفت:

-اشکال نداره من به عشقت می‌مونم.

romangram.com | @romangram_com