#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_106


رفت و به جاش آقاصالح اومد بالاسرم و نگران ازم پرسید:

-حالت خوبه پسرم؟چرا رنگت سفید شده؟

لبخندی به نگرانی های پدرانه اش زدم و گفتم:

-آره خوبم نگران نباشید.

نگام کرد و گفت:

-پدرت زنگ زد گفتم هنوز به هوش نیومدی بیا بهش زنگ بزن و از نگرانی درش بیار.

لبخندی به روش پاشیدم و گوشیو ازش گرفتم و شماره بابا رو گرفتم بعد دوسه تا بوق طولانی با هول گفت:

-چیشد صالح پسرم خوبه حالش؟

انگار همین جمله بس بود تا اشکم در بیاد لبخندی زدم که با اشک های بی صدام قاطی شدن و گفتم:

-سلام بابا!

انگار همین جمله بس بود تا اشکم در بیاد لبخندی زدم که با اشک های بی صدام قاطی شدن و گفتم:

_سلام بابا‌!

چندلحظه سکوت اما بعد:

romangram.com | @romangram_com