#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_103


دکتر دستکش هایی به دستش کرد و چندتا پرستار دیگم همراهش بودن اومدن و لباسام رو عوض کردن و بردنم روی تختی دراز کشوندن لامپ های زیادی بالای سرم روشن شد که یک لحظه فکر کردم حامله ام و میخوام بزام و بچمو به دنیا بیارم که خندم گرفت ازین فکرم.

***

همه چیز برام مبهم بود صدا هایی که شنیده می شد، تصویر اطرافم همه مبهم بودن هیچی نمی فهمیدم قفسه سینم درد می کرد گلوم دور گلوم جلز و فلز میکردن انگار که روغن سرخ کنن، همه چیز برام مبهم بود و این داشت دیوونم میکرد ناتوان بودم حال نداشتم حتی دستم رو تکون بدم، ماکس اکسیژنی به دهنم وصل بود و این باعث شد تا لحظه ای که فکر کردم حاملم به یادم بیاد، چی گفتم؟ حاملم؟ منکه پسرم آخه چجوری؟

سکوت کرده بودم و با چشمای اشکی زل زده بودم به آقاصالح که دکتر دوباره گفت:

-نشنیدم صداتو باشه مهراد؟

باصدایی که از ته چاه بالا میومد گفتم:

-باشه چشم.

دکتر ادامه داد:

-هیچوقت امیدتو از دست نده.

از جاش بلند شد و گفت:

-من دیگه بیماری برای امروز ندارم از همین الان شیمی درمانی رو شروع می‌کنم چون وضعیتت وخیمه نمی‌تونیم صبر کنیم.

از جاش بلند شد و لباساشو پشت پرده ای که اونجا بود عوض کرد و من همچنان مهر سکوت بر ل*با*م زده بودن آقاصالح هم وضعیتش از منم بهتر نبود.

با اومدن دکتر من و آقاصالح از جامون پا شدیم و پشت سر دکتر عین جوجه اردک ها حرکت می‌کردیم. [خداییش با این روحیه ای که من دارم حال نمی کنین؟ خاک تو سرتون بله کسی که منو دوست نداشته باشه سزاش اینه که خاک بر سرش بریزن] دکتر از منشی خداحافظی کرد و رفت سوار ماشینش شد و اما قبلش بهمون گفت پشت سرش بریم ما هم رفتیم و سوار ماشین شدیم و پشت سر دکتر رفتیم اما میانه راه یه مغازه بسیار بزرگ مخصوص آرایش دیدم کلاه گیسی که خودم خریده بودم بد نبود اما اگر ازش دو سه تا داشته باشم بد نیست بخاطر همین از آقاصالح درخواست کردم وایسته تا برم بگیرم. اونم حرفم رو تایید کرد و رفتم مغازه دو، سه تا گرفتم و آردم گذاشتم تو ماشین و خودمم نشستم تا به ادامه راه برسیم که آقاصالح گفت:

romangram.com | @romangram_com