#_نبض_احساس_پارت_219

دوسه روزي بودکه بهارروآورده بوديم خونه.خبربه دنيااومدن آرمين کوچولوروبه همه داديم.اولش همشون متعجب بودن ولي خيلي خوشحال شدن.پنداروبهار هردوشون خيلي خوشحال بودن.پندارسرکاربودومن وبهارم داشتيم قهوه ميخورديم آرمين هم روي مبل بودواميرداشت باهاش بازي ميکرد.

بهار:اميرخيلي بچه دوست داره

_آره منم همينطور

بهار:انشالله قسمت ماهم بشه که بشيم عمه

لبخندي به روش زدم وگفتم:انشالله...

پنداربراي آرمين يه پرستارگرفت تابه بهارکمک کنه.شب بودوقرارشدهمه باهم بريم ديسکو.آرمين خواب بود.

صداي موزيک کرکننده بودوکلي دخترپسرداشتن ميرقصيدن.فضاباچراغاي مختلف روشن شده بود.رفتيم ودوريه ميزنشستيم.پندارواميرمشروب سفارش دادن براي من وبهارهم آب پرتقال.

اميرازدستم گرفت ورفتيم وسط براي رقصيدن.پسراودختراي ديگه هم کنارماميرقصيدن.





biz degil miydik ask ile yanan

مگه این ما نبودیم که با عشق سوختیم

romangram.com | @romangram_com