#_نبض_احساس_پارت_217

خواستم قلقلکش بدم که برگشت طرفم ولبشوگذاشت روي لبم يه بوس کوتاه زد.

نازنين:خيلي دوست دارم امير

بغلش کردم وگفتم:منم خيلي دوست دارم عشقم.

تاساعت12توي شهرگشت زديم.

نازنين:اميرزشت نيس الان بريم خونشون همه خوابن الان.

_منم توهمين فکربودم.بريم يه هتل امشب فردابازميريم خونشون.

نازنين:خب بريم.

شب روبانازنين توهتل گذرونديم. صبح رفتيم خونه بهارو پندار.کلي دعوامو ن کرد ن ازاينکه چراشب نيومديم.پندار برا ي راحتيمو ن کليدخونه رودادبهم تاراحت تربتونيم بريم وبيايم.يه هفته ا ي ازاومدنمو ن به استانبو ل گذشته بود.

اين يه هفته همه جا ي استانبو ل روبانازنين رفتيم وگشتيم.

باپندارتوشرکت بوديم که نازنين زنگ زد.

نازنين:اميربدويين داره مياد

ازجام بانگراني بلندشدم وپرسيدم:چيشده نازنين؟کي داره مياد؟

romangram.com | @romangram_com