#_نبض_احساس_پارت_198
با تو جاودانه میشه لحظه هاي خو ب من
اميردستموگرفت ويه دورچرخوندم.
شبمون خيلي به خوبي ميگذشت.ازوسط اصلابيرون نميومديم.ديدم چشمه همه دختراسپهروگرفته ولي سپهرهيچ اهميتي بهشون نميداد.هستي روديدم که بايه پسرخوشتيپ وخوش قيافه اي مشغول حرف زدنه.نگام افتادبه سعيدکه داشت نگاشون ميکرد اوه اوه چه اخمي هم کرده بود.سايه ورايان هم يه گوشه مشغول حرف زدن بودن.نيماپيش بابابود.رهاوغزل هم به مهموناميرسيدن.شبمون خيلي قشنگ ميگذشت.باهمه يه دوررقصيدم تااينکه نوبت به رقص دونفريمون رسيد.
همه چراغاخاموش شدوفقط چندتانورفضارو،رويايي کرده بود.اميردستاشوگذاشت روي کمرم منم گذاشتم روي شونش.
Dualar eder insan
انسان دعاميکنه
Mutlu bir umür icin
romangram.com | @romangram_com