#_نبض_احساس_پارت_195

سپهر:همه چي حله عاقدم توراهه الاناميرسه.

_باشه داداش

عاقداومد.خطبه ي عقدروميخوند.قرآن دستم بودداشتم براي خوشبختيمون دعاميکردم وازخداميخواستم که اميروهيچوقت ازم نگيره.يادشب اون شب افتادم.شبي که داشتم باشهاب ازدواج ميکردم. ترسيدم....ازاينکه امشبم خراب شه...توي افکارخودم غرق شده بودم که اميراروم صدام کردوگفت:نازنين خوبي؟

_اره...اره خوبم...

امير:عاقدمنتظره ها...

عاقد:آياوکيلم؟

چشماموبستم وباهمه ي وجودم گفتم:بله...

حالامن شده بودم زن امير...رسمي وقانوني...خوشبخت تروخوشحال ترازمن پيدانميشد...خداياصدهزارمرتبه شکرت...نميدونم باچه زبوني ازت تشکرکنم ولي قول ميدم که قدراين خوشبختي روبدونم...حلقه هاروآوردن اميرحلقه رودست من کردومنم حلقشودستش کردم بعدعسل آوردن هردومون انگشت کوچيکمون روتوي عسل کرديم وگذاشتيم توي دهن هم.اميرچشماشوبسته بودوبالذت ميخورد.خواننده صدامون کردوازمون خواست که برقصيم.وسط خالي شده بود.اميردستموگرفت وباهم رفتيم وسط.

دستام تودست عشقمه دنيارو من دارم

قدخداي آسمون من تورودوست دارم

باتوخوشبخت ترين عاشق روزمينم

قسم به عشقت تاابدتويي عزيزترينم

romangram.com | @romangram_com