#_نبض_احساس_پارت_149

همه خنديدن.

امين:خب عروس خانوم چايي اولوکه رهاخانوم اوردشمانميخواين به ماچايي بدين؟

_چشم الان ميارم.

خيلي خوشحال بودم احساس ميکردم روي ابرام هميشه اين روزروتصورميکردم امافک نميکردم به اين قشنگي باشه.خداياشکرت...الهي شکرت که اين روزم رسيد.قول ميدم قدرتک تک لحظه هاموبدونم.

چايي روريختم وبردم توي سالن.تاريخ مراسم عقدوعروسي هم مشخص شد.دوماه ديگه پروژه اميرايناتموم ميشدبراي همين مراسم عقدوعروسي شدبعدتموم شدن کارشون...حس خيلي قشنگيه داشتن عشقت...بودن درکنارش...لمس دستاش...ديدن خنده هاش...من اين حس قشنگومديون اميرم...کسي که باهمه وجوددوسم داره کسي که باهمه وجوددوسش دارم...کسي که وقتي کنارشم بهترين لحظه هارودارم...کسي که آغوشش آرامش بخش ترين جابرامه...کسي که حاضرم بخاطرش جونمم بدم...خداياازت ممنونم که اميروبهم دادي...ممنونم خدا...

&&&&&

نيمااومدتوي آشپزخونه.داشتم سالاددرست ميکردم ورهاهم داشت غذاروچک ميکرد.نيمايه خياربرداشت ويه گازازش زد.

نيما:ميگم ازاول تابستونه همش سرکاريم وتفريح نداشتيم.

رها:خب ميگي چيکارکنيم؟شماهميشه کاردارين؟

نيماکه کارش بيزينس بودگفت:خب حق داري کارکه هميشه هس من ميگم يه چندروزي همه به خودمون استراحت بديم بريم شمال.

_فکرخوبيه.

نيما:همه روجمع کنيم دسته جمعي بريم.رفتيم اونجاهم يه ويلااجاره ميکنيم.

romangram.com | @romangram_com