#_نبض_احساس_پارت_145

رها:باشه هرجورراحتي.

رهاازاتاق رفت بيرون.يه ساعت ديگه ميومدن.مشغول آماده شدن شدم.يه قيافه اي واسه خودم درست کردم که حال خودمم ازخودم بهم خورد.آرايش جيغ...لباساي گل من گلي وگشاد...عينک ته استکاني...يه خالم کناردماغم گذاشتم...حالاديگه آماده آماده بودم.رهاازپشت در...

رها:نازنين آماده اي اومدن ها.

_آره حاضرم.فقط من بيرون نميام حرفاشونوکه زدن پسره روبفرس اينجاتاحرف بزنيم.

رها:يني چي؟باباقبول نميکنه.

_همين که گفتم

رها:حالاچرادروقفل کردي؟

_رهامگه نگفتي اومدن خب بروديگه.

مثه اينکه رفت.صداهاي درهم برهمي ميومد ازاونجايي که اتاق من ازدرورودي خيلي فاصله داشت واضح شنيده نميشداحتمالادارن احوال پرسي ميکنن.دل تودلم نبود.دستام عرق کرده بودوقلبم به شدت ميتپيد.يه ربعي گذشت تااينکه صداي دراومد.رفتم روبروي پنجره تاوقتي واردشدپشت بهش باشم.

_بفرمايين.

دربازشد.صداي کفشش که روي پارکتاميخوردوهرقدم بهم نزديک ميشدميومد.بسم الله گفتم وبرگشتم طرفش.

تنهاچيزي که ديدم يه دسته گل بزرگ بودکه جلوي صورتش گرفته بود.نميدونستم چي بگم براي همين برگشتم سمت پنجره وشروع کردم به صحبت کردن

romangram.com | @romangram_com