#_نبض_احساس_پارت_128
سعيد:باشه منم نميگم که الان بگو.فرداياپس فردابهش بگو.
سعيدوفرستادم خونه تااستراحت کنه چون قرارشدشب اون پيش پنداربمونه منم برم خونه تابهارشک نکنه.
نگاهي به گوشيم کردم نازنين کلي زنگ زده بودواس ام اس داده بود.بهش زنگ زدم.
نازنين:معلوم هس توکجايي؟چراجواب تلفنامونميدي؟ مردم ازنگراني...
خيلي شاکي بود.حقم داشت امکان نداشت ماروزي همونبينيم ازديروزنديده بودمش چقددلم واسش تنگ شده بود.
_سلام
نازنين:سلام(ارومترازقبل)معلوم هس کجايي؟کلي زنگ زدم چراجواب نميدادي.
_عزيزدلم نديدم گوشيم روي سايلنت بود.
نازنين:قراربودبعدازظهربياي ولي نيومدي امروزم منتظربودم زنگ بزني ولي داره شب ميشه وهيچ خبري ازت نبود.
_توبيمارستان بودم.
نازنين:بيمارستان؟واسه چي؟
romangram.com | @romangram_com