#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_438
- می دونی که تو باشی من اشتهام به هیچی نمی ره! تو نبودي ما هم اغفال شدیم.
- ایش!
روزبه خندید؛ داشت از خود بی خود می شد. مهرانا با آن صورت آرایش کرده و غرق عطر خوشبوي فرانسوي اش؛ پاهاي برهنه و نگاه
فریبنده، آن هم بعد از نه روز اینجا توي خانه، توي اتاق خوابشان، توي آغوشش!
با این حال جلوي خودش را گرفت و پرسید:
- دیگه چی عزیزم؟
مهرانا سر پا ایستاد و ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- حالا دکمه هام رو باز کن!
روزبه اول جا خورد و بعد با دیدن قیافه ي جدي مهرانا مثل فنر از جایش برخاست.
- اي به چشم!
اولین دکمه را که باز کرد، نق زد:
- واي مهرانا این چقدر سفته! اوه اینکه صد تا دکمه داره!
مهرانا لبخندي زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com