#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_436

مهرانا نگاهش کرد و گفت:

- موندن من هزار و یک شرط داره!

روزبه جانی گرفت و با عجله گفت:

- همش رو مو به مو انجام می دم، تو فقط بمون!

مهرانا ناخنش را زیر دندان گرفت و اداي فکر کردن در آورد. روزبه هم از فرصت استفاده کرد و از نوك پا تا فرق سرش را خوب دید

زد و آه کشید.

مهرانا گفت:

- اول و آخر شرطم اینه که من باید برم دانشگاه؛ می خوام درس بخونم!

روزبه سریع گفت:
- حسود هستم اما امل و عقب افتاده و سختگیر نه! تا هر جا بخواي بخونی مانعی نداره! البته به شرطی که همین تهران خودمون درس

بخونی!

مهرانا پشت چشمی نازك کرد و گفت:

- بچه هم نمی خوام؛ من می خوام درس بخونم!

روزبه جراتی گرفت، او را کشید و وادارش کرد روي پایش بنشیند.

romangram.com | @romangram_com