#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_421
- منم یادمه لب ساحل بهت گفتم دلی ندارم که بهت بدم، پس برو پی زندگیت!
روزبه حس کرد بند بند استخوان هایش از هم سوا شد. یک بی وزنی عجیب و غریب بر وجودش مستولی شد، طوري که نفهمید چطور از
آغوش مهرانا کنده شد!
مهرانا با چشمان سرد و نفوذ ناپذیرش با نگاهی که خشم و نفرتش را القا می کرد، چند ثانیه به چشمان شوهرش، روزبه زل زد و تبسمی
زهرآلود نثار او و دسته گلش کرد.
آرام آرام به سمت مبل رفت و روي دسته اش نشست و همان طور به روزبه که وسط هال خشکش زده بود، نگریست.
با خشونتی آمیخته به تمسخر گفت:
- ما کی نامزد کردیم که من خودم خبر نداشتم؟!
مهرانا فهمید این قیافه ي درب و داغان و رو دست خورده، حالا حالاها به همین شکل می ماند و دهانش هم با منقاش باز نمی شود که
حداقل چهار تا حرف رد و بدل کنند؛ براي همین ضربه ي دوم را کاري تر زد که حداقل دلش خنک شود.
- من قرار بود با صالح ازدواج کنم. دلم رو به اون داده بودم!
حدسش درست بود ضربه کاري بود. روزبه تکانی خورد و دسته گل را با اکراه روي مبل انداخت و گفت:
- می دونستم دلی نداري ... با این حال ... توي همون عالم فراموشی به دستش آوردم ...
romangram.com | @romangram_com