#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_412


مهرانا بی منظور گفت:

- صورتم خودش رنگارنگ هست.

روزبه با شرمساري گفت:

- الهی من بمیرم!

- خدا نکنه روزبه! فقط الهی دیگه هیچ وقت اون روي بی منطق و دیوونت رو نبینم!

- بله! فحشی، چیزي هم می خواي بدي تعارف نکن!

- خب ...

- شوخی کردم عزیزم ساعت نه صبح بهت زنگ می زنم. نمی دونم، شاید قطع کردم معلوم نمی کنه!

- با اون بخش دیوونه ي وجودت صد در صد موافقم. خداحافظ.

روزبه با خنده خداحافظی کرد و چند لحظه همان طور روي تخت دراز کشید.
دو روز از برگشتن مهرانا به تهران می گذشت! زود برگشته بودند، اما مهرانا هنوز به روزبه نگفته بود. اصلا با او حرف نزده بود و عمدا

خودش را گم گور گرده بود.

سه شنبه ظهر توي حرم خوابش گرفت؛ داشت خواب صالح را می دید که تصادف کرده و ناگهان صداي یکی از خدام حرم که با خشونت


romangram.com | @romangram_com