#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_92
باز جدي شدمو صدامو بردم بالا، نفس ترسيد و كاري كه گفتم انجام داد...
با ديدن پاش ديوونه شدم و هر چی بد و بيراه بلد بودم به خودم گفتم....
خاك بر سرت، ببين پاي بيچاره رو چيكاركردي؟؟ پاش شده سه برابر پاي تويی كه عين خرسی...
بميري آرمان ،بميري....
من: تو چرا چيزي نگفتی؟؟؟
نفس: چی ميگفتم؟ به كی ميگفتم نصفه شبی؟؟
من: تقصيرخودته انقد كه لجبازي، اول كه خودت باعث شدي اينجوري بشه، بعدم همه گفتن بريم بيمارستان ولی باز لجبازي كردي و گوش ندادي....
نفس: عوض معذرت خواهی كردنته؟؟
من: من ازكسی معذرت خواهی نمی كنم، اين باشه درس عبرت كه ديگه با من لجبازي نكنی ،من با كسی شوخی ندارم...
مثل كمك كردنم كه قول دادم و روي حرفم واستادم، روي تمام حرفايی كه ميزنم هستم....
رفتم طرف جا لباسی و مانتو و شالی كه آويز بودو برداشتم و گرفتم جلوش.
من : بپوش، بايد بريم بيمارستان.
لباسارو گرفت و انداخت روي تخت...
نفس: من با تو جايی نميام...
من: باز كه داري لجبازي می كنی، تا بر ميگردم آماده باش...
با عجله رفتم اتاق خودمو سويی شرت ست شلوارمو پوشيدم، كيف و سوئيچمو برداشتمو از اتاق رفتم بيرون.
با خودم فكركردم منی كه هميشه بايد بهترين لباسو بپوشم و كلی توي پوشيدنشون وسواس به خرج ميدم و دو ساعت پاي آيينه به موهام ور ميرم حالا چيشده؟
romangram.com | @romangram_com