#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_68
بغض كرد و گفت
نفس: همين كارا رو كردن كه ساده و نفهم بودم، همين كارارو كردن كه...
خدا خير مامانو بده كه اومد و يه چيزي گفت وگرنه بغضش ميشكست....
آتنا: بچه ها زود باشين ديگه خانواده منم معرفی كنين...
آرام: چشم، نفس بيا ببين...
من مثل آرمان بی ادب نيستم مامان و بابا بزرگمو آخر معرفی كنم...
من: من عكسارو به ترتيب رد كردم، به ادبم ربط نداره...
آرام: چرا اتفاقا، ميتونستی اول اونارو نشون بدي...
من: ببند دهنتو بابا....
آرام: نفس ول كن اين بی ادبو، بيا اينو ببين...
اينا كه مامان و بابائه مامانن.
نفس: خب...
آرام: من يه عكس نشون ميدم كه همه توش باشن ، بيا اين خوبه...
به ترتيب سن خاله تهمينه كه 48 سالشه، خاله تينا كه 47 سالشه و آتناجون خودم...
مردام كه به ترتيب شوهر خاله تهمينه و خاله تينا و اونو كه فرزاده، او نم دايی اتابك با زن دايی شيده....
خب تو اين عكس همه برزگا بودن، اينم عكس بعدي كه جوونان...
خاله تهمينه كه اصلا بچه نداره، خاله تينا يه دونه دختر داره 26 سالشه اون دختره كه بغلشه بچشه كه اسمش مهسائه و 8 ماهشه، اون مردم كه كنارشه شوهرشه، اسم خودش هاله و اسم شوهرش حميده...
اون پسره كه بغل حميده اسمش هومنه 27 سالشه و هنوز مجرده...
romangram.com | @romangram_com