#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_159

آتنا: نگو فرزاد گناه داره پسرم...

فرزاد: لوسش نكن خانوم سن منو داره ديگه...

آرام: بري يه نون خور كم تر...

دمپايی روفرشيمو پرت كردم سمتش من: تو كه ببند، نون شبمو تو ميدي مگه؟

آرام: من نميدم ولی از من كم ميشه تا واسه تو خرج بشه، بري بيشتر به من ميرسه...

من: واقعا كه جلو چشاتو بگيره اين همه رفاه، گشنه...

آتنا: عهههه بسه ديگه مثه دو تا بچه افتادين به جون هم.

همينطور كه ليوان شير نسكافمو برميداشتم گفتم من: نفس كجاس؟

آتنا: توي اتاقشه، گفت يكم سرما خورده شبم نمياد...

من: بيخود، مگه ميشه نياد؟

آرام: حالا كه گفته نمياد ميخواي چيكار كنی؟

من:بايد بياد، مياد مطمئن باش.

آتنا: تو برو ببين راضی ميشه بياد.

من: باشه ميرم حالا...

چند لقمه نون و پنير خوردم و بلند شدم من: ميرم آماده شم.

آرام: نميگفتيم نگرانت نميشديم....

دهن كج كردم و گفتم

من: كی با تو بود ور ور جادو...

پله ها رو رفتم بالا و در اتاق نفسو زدم كه نگه بی ادبی، بدون اينكه منتظر جوابش بشم درو باز كردم و رفتم داخل، دراز كشيده بود و پتو رو تا زير گلوش كشيده بود بالا، با رفتنم بلند شد...


romangram.com | @romangram_com