#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_157

آرمان: خب ما كه همش اونجاييم.

فرزاد: ايندفعه فرق داره ميخواييم بريم خواستگاري.

آرمان: بسلامتی خواستگاري بهاره، ميخواد عروس بشه؟ آرام: عقل كل ميخواييم براي تو بريم خواستگاري...

داشتم از غصه ميمردم، دست از خوردن كشيدم

آتنا: چرا غذاتو نميخوري نفس؟

من: ممنون مامان جون سير شدم خيلی خوشمزه بود.

آتنا: نوش جان، نظرت در مورد بهار چيه آرمان؟ خنديد و گفت

آرمان: داااافه....

آرام زد توي سر آرمان و گفت

آرام: بی حيا آدم جلوي مامان و باباش اينجوري حرف ميزنه؟ آرمان: دروغ كه نميگم خب نازه مگه نيست؟ بازم نگاش روي من بود...

فرزاد: اگه ناز نبود كه ما براي خل و چلمون تورش نميزديم...

آرمان معترضانه گفت آرمان: بابا...



فرزاد: چيه؟

آرمان: من خل و چلم؟

آرام: نه من خل و چلم، بابا ول كنين من برم تو فكر لباس يا نه؟

آرمان: در اينكه تو خل و چلی كه شكی نيست ولی خب واسه لباس پنجاه درصد من كه حله بهار واقعا خواستنيه...

بايد ببينم نظر اون چيه و حرفامونو نظرامون بهم ميخوره يانه؟

آتنا: خوبه پس پنج شنبه همه مون ميريم ايشالا كه هر چی خيره پيش بياد...


romangram.com | @romangram_com