#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_147
فرداي اون روز اعضاي تيم ملی از فرودگاه قرار بود يه راست بيان ورزشگاه آزادي تا هم شادي كنن و هم ازشون تقدير بشه.
با پسراي فاميل و اشكان و عليرضا و پارسا و عرفان رفتيم ورزشگاه، خيلی خوش گذشت ولی جاي خالی شروين به شدت احساس ميشد...
همچين همه خوشحال بودن كه انگار قهرمان جام جهانی شدن!!!...
به بازيكنا يه ماشين و سكه و گل و يه سري چرت و پرت ديگه دادن حتی به نيمكت نشينا كه هيچ زحمتی نكشيده بودن...!!!
يعنی اگه من ميدونستم نون فوتباليستا توي روغنه بدون شك فوتباليست ميشدم و انقدر توي شركت جون نميكندم و خودمو خسته نميكردم....!!!!
ديدن بازيكنا از نزديك ديگه برام طبيعی شده بود انقدركه همه ي بازيا توي ورزشگاه بودم.
هيچ وقت عكس نگرفته بودم اما حالا قضيه فرق ميكرد، از شادي جوگير شده بودم و با همشون عكس گرفتم...
ديگه بحث استقلال و پرسپوليس نبود و با كلشون عكس يادگاري گرفتم...
فعلا مهم صعود به جام جهانی بود كه خدارو شكر محقق شد، و اميدوا م بچه ها توي جام جهانی موفق باشن و تمام تلاششونو بكنن تا ايران عزيز مثل هميشه سر بلند باشه....
آمين...
*فصل بيستويكم*
انقدر گريه كردم كه چشمام شده يه خط و توي صورتم ديده نميشه...
همون چشمايی كه هركی ميبينه ميگه چقدر درشت و نازه...
سرم داره از درد منفجر ميشه، از ظهر تا الان كه وقته شامه چهار تا مسكن خوردم ولی فايده نداشته كه نداشته...
از سر ناهار تا همين الآن يه صدم ثانيه ام اشكم بند نيومده، دارم ديوونه ميشم اعصابم داغونه نميدونم بايد چيكار كنم؟؟؟!!!
كلافه مشتاموروي بالش كوبوندم.
دلم ميخواد خودمو خفه كنم تا شايد با خفه كردن خودم اين احساس بی جاهم خفه بشه...
romangram.com | @romangram_com