#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_116

يا يه لباس پوشيده انتخاب ميكنی يا روز جشن تولد توي اتاقت زندانی ميشی، ميدونی كه شوخی ندارم...

نفس: بدبخت بيچاره بی نوا، زنت...

من: تو نميخواد به حال زن من دل بسوزونی، فكرخودت باش.

با حرص گفت

نفس: من دست روي هرچی گذاشتم تو يه ايراد گرفتی ازش، من ديگه خسته شدم خودت انتخاب كن اصلا...

من: خيله خب، راه بيوفت....

نفس ساكت و دمق راه افتاد...

از حق نگذريم اين لباس آخريه واقعا قشنگ و فوق العاده بود...

از تصور نفس توي اون لباس مست می شدم....

براش ميخرم، اما روزي كه عشق من باشه و قرار باشه واسه من بپوشه!!!...

انقدر راه رفتيم كه خودمم هلاك شدم ازخستگی....

لباسا يا قشنگ نبودن يا اگه قشنگ بودن پوشيده نبودن.....

خسته از راه رفتن گفتم

من: بيا بريم يه چيزي بخوريم، هلاك شدم باهم وارد يه كافی شاپ شديم

همينطور كه روي صندلی مينشست منو رو جلوش گذاشتم و گفتم من: چی ميخوري؟ بی توجه به منو گفت نفس: هر چی خودت خوردي...

من: فالوده بستنی می خورم، دوست داري؟ نفس: آره...

خيلی زود سفارشمون آماده شد و بعد از گرفتن خستگيمون دوباره راه افتاديم...

پشت ويترين يه مغازه بلاخره يه لباسی ديديم كه هم نفس خوشش اومد و هم من تاييد كردم.

يه پيراهن قرمز تا زير زانو بادامن فون كه روي قسمت سينش پر از گل رز قرمز بود و دامنش ساده.


romangram.com | @romangram_com