#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_108
من: اينجوري ديگه به من تهمت نميزنی كه دنبال بهونم تا بغلت كنم.....
اخم كرد و گفت
خيلی بی مزه اي خيلی...
من: توأم خيلی نمك نشناسی، اينهمه وسايل ضروري گرفتم، از در اومدم تو، آرام عروسك و كاكتوسو رو هوا قاپيد گفت چه خوشگله، اين نشون ميده تو بی سليقه اي...
نفس: پسره ي از خود راضی...
من: چه ربطی داشت آخه؟
نفس: حتما يه ربطی داشت كه گفتم ديگه، اين مشكل توئه كه نفهمی....
خنديدم و گفتم
من: كاملا مشخصه كم آوردي....
شب خوش....
بدون منتظر شدن براي شنيدن جوابش از اتاق بيرون اومدم و به اتاق خودم رفتم.
*فصل چهاردهم*
چشمم خيره به در بسته ي اتاقه و توي دستم يه عروسك، يه عروسك بانمك....
از بچگی زياد اهل عروسك نبودم و الانم كه نوزده سالمه جزء معدود دخترهاييم كه وقتی يه ويترين پر از عروسك ميبينم دلم ضعف نميره....
ما اين عروسك با تمام عروسك هاي دنيا فرق ميكنه....
حالا عاشق اين عروسكيم كه توي دستمه، چشم ها و لب قلمبه با پوست سياه و موهاي فرفري...
عروسكی كه در اصل واسه مسخره شدن من خريده شده و آرمان اونو به من تشبيه كرده واسه اينكه لجمو در بياره!!!!...
romangram.com | @romangram_com