#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_100

من: تازه چهارخوابيدم، بقيه كجان؟

همينطور كه صداي تی وي رو زياد می كرد گفت

آتنا: فرزاد كه سركاره، آرامم كلاس زبان داشت، نفسم كه هنوز تو اتاقشه...

رفتم توي آشپزخونه و همينطور كه واسه خودم چاي می ريختم گفتم من: بهش سرزدين؟

آتی با هر بار سوال من صداي تلوزيونو بالا می برد و كوتاه تر جواب می داد!!!...

آتنا: به كی؟ من: نفس ديگه.

آتنا: نه....

چاييمو فوت كردم و گفتم

من: ديشب از جلو اتاقش رد شدم صداي ناله و گريشو شنيدم، رفتم ديدم داره از درد ميپيچه به خودش پاشم شده سه برابر پاي من، بردمش بيمارستان گفت در رفته آتل بست....

آتی يهو بلند شد و اومد توي آشپزخونه، همينطور كه ميزد توي سرش گفت آتنا: خدا مرگم، چرا بيدارم نكردي منم بيام؟

من: نصفه شبی بيدارتون ميكردم شمام زا براه بشين كه چی؟

بردمش ديگه، حالام فكر نكنم بتونه بياد پايين سختشه خيلی درد داشت، دكتر گفت راه نره و روش فشار نياره.

آتنا: بايد بياريمش تو يكی از اتاقاي پايين، نميتونه كه هی بالا پايين كنه طفلی، من برم ببينم چيشده بيچاره...

من: آره بايد يه فكري بكنين، خوبه باز كلاس نداره فعلا، من دارم ميرم بيرون كاري نداري چيزي نميخواي واست بگيرم؟

آتنا: نه برو به سلامت، ناهاركه مياي؟ من: نه كاراي شركت زياده، شب ميام.



آتنا: باشه.

دوباره برگشتم توي اتاقم و لباسامو عوض كردم، يه كت و شلوار قهوه اي با پيراهن شيري و كروات قهوه اي پوشيدم،

خلاصه كه خيلی خوشتيپ شدم، كلا تيپ مردونه و اسپرت فرقی نداره، هركاري بكنم خوشگلم...!!!!


romangram.com | @romangram_com