#محاق_پارت_596
#پارت172
چهره ام در هم رفت و ناله وار گفتم:
ـ سرم هنوز درد می کنه. انگار فراموشی گرفتم. آدم ها یادمه، اتفاقات نه!
لب هایش را تکان داد و با مکث گفتم:
ـ خشایار تو لیوان چاییت، بی هوشی ریخته بود! کیان و خشایار گیرت می ندازن و چیپ رو به دست اوردن...
خودم را عقب کشیدم و دقیق به چشم هایش خیره شدم:
ـ چیپ رو؟ نمی فهمم...
دست دیگرم را هم گرفت، انگار می خواست خلع سلاحم کند!
ـ چیپ تو بدن تو بود! ارسلان تو بدن تو گذاشته بودتش!
مات نه، کدر و بی رنگ نگاهش کردم. ادامه داد:
ـ یه داروی نیمه قوی هست که مدتی حافظه ات رو کاملا از دست میدی! اتفاقات چند ساعت پیش رو یادت میره! هرشب هرشب تو لیوان مخصوصت اون دارو رو می ریختند تا یادت بره چی شده!
romangram.com | @romangram_com