#محاق_پارت_588
پاهایم را حس نمی کردم. سرم سنگین تر از یک وزنه چند کیلویی و خواب می خواهم فقط...
تنم را یکی کشید. میل باز کردن چشم هایم را نداشتم. پاهایم با صدا روی پارکت کشیده می شد و صدای حرف زدن می آمد.
**
اشک هایم می ریخت. هرجای تنم را که می خواستم لمس کنم، نمی شد!
عرق از پیشانی ام تا کنار گوشم می آمد. نفس نفس می زدم.
بالاخره من خوابیدم... با جیغ های بی لمس... با دست های پیچ شده روی یک تخت فلزی منفور!
صدای در آهنی بلند شد. شبیه زندان های انفرادی... شبیه بدبختی یک مرد معتاد که از خماری به خس خس افتاده است.
قدم ها را می شنیدم. پلک های چسبیده ام را باز کردم. سرم را چرخاندم. نگاهش کردم. چرا بی خیالم نمی شدند؟ چرا نمی گذاشتند به دردم بمیرم؟
یادم می ماند که یک روز خوش از گلویم پایین نرفته است!
ـ من نمی خواستم اینجوری شه!
نگاهش کردم. مات و بی رنگ... مثل کورهای بینا! تضاد جالبی بود!
ـ منم هیچوقت نخواستم که اینجوری بشه!
پلک زد و سینی ملامین غذا را روی صندلی فلزی گذاشت:
romangram.com | @romangram_com