#محاق_پارت_578

لبخند زدم:

ـ هفت ساله؟ نه هشت سال؟ خوب نشدم. تو چی؟

ـ من وقتی هم که بود؛ همیشه حالم بد بود. چون می دونستم ارسلان دخترشو به پسر معشوقه ی زنش نمیده!

ـ عین گوسفند قربونی شدیم.

دستش نزدیک شانه ام شد و من نالیدم:

ـ قربونی عشق...

***





#پارت168

بطری خالی شده را از دست دیگرم به دست دیگر دادم و با پشت دست لب های تر شده ام را خشک کردم. پلک زدم و سر سنگین شده ام را روی اپن گذاشتم.

موهایم شلخته وار روی صورتم پخش شده بود. چشم هایم از فرط بی خوابی می سوخت. مسعود آن سمت تر با آن شلوارک طرح کاکتوسی اش نزدیک پنجره ایستاده بود. سیگار می کشید و تمام خانه را دود گرفته بود.

بطری را با صدا روی اپن گذاشتم و از میان چشم های تار شده به خالکوبی ها او خیره شدم.


romangram.com | @romangram_com