#محاق_پارت_574

ـ بگم که الان عذاب وجدان گرفتت و خیلی خوب داری با این بدبخت رفتار می کنی؟

مبهوت مانده ام، آنقدر مبهوت که سرشانه های پالتو از شانه سر خورده تا آرنجم افتاده است. سر جایم، درست روی یکی از پارکت های مشکی ایستاده ام. پارکت های شطرنجی ای که مشکی اش نصیب من شده است.

مسعود با اخم های درهم، کمی خشایار گُر گرفته را عقب می فرستد و نگاه مات من تا یقه جر خورده اش بالا می آید و به چشم های فراخش می افتد. موهایش شلخته شده است و دیگر آن استایل مرتب را ندارد.

قدمی به جلو... حالا روی پارکت سفید ایستاده ام... قدمی دیگر به جلو و هوار بعدی نوبت خشایار است.

ـ منو از چی می ترسونی؟ چند ساله مترسک خیمه شب بازیات شدیم. زنم حامله است، تو موتوری می فرستی تا بترسوننش...خودم چند ساله لال موندم و هرچی تو میگی من میگم چشم! از خودتم به پامچال بگو! از اون خود لجنت... از نقشه های کثیفت! از کاری که باهاش می کنی!

درد می زند به گردنم و کمرم کمی خم می شد. نمی فهمم چه می گفتند، چه می خواهند بگویند و چه قرار است این گوش های لعنتی بشنوند.

صدای موزیک تند سالسا بلند می شود. صدای زن ها و مردهایی که پچ پچِ هایشان تمامی ندارد. بوی عود غلیظ... رقص نور رنگی از روی تنم رد می شد و می چرخید...

دود کمرنگ مصنوعی از قسمت سِن دیجی ها به این سمت رسیده می رسید و من هنوز گیج مانده ام. لالمانی گرفته ام که چه؟

مسعود هم انگار متعجب شده است! انگار او هم بی مقصر ترین عضو این اتفاق است!

قدم بعدی را برمی دارم:

ـ چـ... چی...یکی تون بگه چی شده!

کیان کت چرمش را به دست می گیرد و با عصبانیت می غرد:

ـ می خوای بدونی اونایی که یه شب چشات رو بستند و به ارکیده تجاوز کردن کیا هستند؟ می خوای بدونی اون چیب لعنتی بی صاحب کجاست؟ می خوای بدونی من کیم یا خشایار؟


romangram.com | @romangram_com