#محاق_پارت_572
ـ من که بهت می گفتم؛ رفیق!
ـ اشتباه من بود نه تو...
ـ می خوام قطع کنم..
ـ خداحافظ..
و صدای بوق... بوق... بوق... بوق... من با این همه بیچارگی چه می کردم؟ با این همه خط خوردگی ها چه؟ با او، با خودم، با این ها چه کار می کردم؟ اصلا کاری هم می شد کنم؟ منِ بی دست و پای یک لاقَبا را چه به عشق، چه به با او بودن، چه به عاشقانه های لاو ترکانی؟
با صدای شکسته شدن شیشه، از جا می پرم و گوشی بی حواس از دستم زمین می افتد. سرم را می چرخانم و با چشم های گشاد شده به اطراف نگاه می کنم.
دختر پسرها با دو سمت در ورودی پذیرایی می دَوَند و این کارشان باعث می شود، من هم تکانی به تن خشک شده ام بدهم.
پا تند می کنم و با آن کفش های پاشنه دار آزار دهنده، از در دوم پذیرایی وارد عمارت می شوم. جمع گِرد شده ای را می بینم و صدای جیغ... آشناست! خیلی آشناست...
لبم را با استرس تر می کنم و پالتویم را به سختی جمع کرده، سرعتی به قدم هایم می دهم. صدای فحش های ناموسی که با لهجه بدی ادا می کرد، مرا مطمئن تر می کند.
به سختی جمعیت را کنار می زنم و با تعجب به آن دو خیره می شوم. کیانی که روی زمین افتاده است و از مچ دست راستش خون جاری شده است. چشم هایم تا خشایار کشیده می شود و صدای پچ پچ ها بلند شده است.
مسعود با ترس، بطری شیشه ای شکسته شده را از نزدیک دست خشایار بر می دارد و با پاهایش خُرده شیشه های میز شکسته را عقب می زند.
romangram.com | @romangram_com