#محاق_پارت_562

من کجا و او با آن باربی بودنش کجا؟ من کجا و آن چشم های نقره فام ماهرخ کجا؟ جدا که ماهرخ به قیافه اش می آمد. ماهرخ وینستون! کسی که نسبت خونی کوچکی با کیان داشت. سی و چند ساله و دارای دکترای عمومی!

کلا او همه چیزیش از من سرتر بود، نه؟

لبخندم را نگه داشتم که نفهمند مرا خوب زمین زده اند! پیش خودم چه دو، دو، تا چهارتایی راه انداخته بودم. احمق! کودن...

سیما با لبخند بی نظیرش، کمی انرژی به جانم تزریق کرد. این زن را دوست داشتم، حقیقتاً لیاقتش بیشتر از خشایار بود...

حجمی از ته ریش زیادی اطراف صورت خشایار را گرفته بود. موهایش حالت لخت گرفته و سیما با ناز هر چند دقیقه یک بار، طُره ای از افشان های همسرجان را عقب می راند.

کیان که از پله های سرازیر شد، خشایار از جا بلند شد و یقه پیراهن مردانه سفیدش را جمع و جور کرد. دوبنده مشکی را کمی جابه جا کرد و کُتش را از دست سیما گرفت:

ـ سعی می کنم، زودتر از بچه ها بیام. کسرا بیرون حواسش بهت هست. گوشی هم کنارته.

سیما سری تکان داد و من از کنار این همه دستورات خشایار رد شدم پا با کیان از در پذیرایی خارج شدم. بارانی کوتاهش را همراه ساپورت شیشه ای پوشیده بود که به وضوح خالکوبی هایش را نشان می داد.

سوار یکی از اسپورتینج ها شدیم و سوار آن یکی ماشین مسعود و ماهرخ شدن.

نفسم را رها کردم و خشایار کنارم جا گرفت. با اشاره ی دست کیان درهای حیاط باز شد و اول ماشین عقب و بعد ما از حیاط خارج شدیم.

خشایار سری برای کسرا تکان داد و من از شیشه ی دودی ماشین به بیرون خیره شدم.

**

سرش را جلو کشید، آنقدر جلو که نفس هایش به لب هایم برخورد می کرد.


romangram.com | @romangram_com