#محاق_پارت_560
ـ چیزی نشده. کمرم روی دیوار حموم کشیده شد. اول درد نمی کرد، نمی دونم یهو چرا اینقدر سوخت. هیچی این خونه درست نیست. به جای اینکه حموم کاشی باشه، سیمان سفیده!
خودم را به سختی روی تخت کشیدم و کیان گفت:
ـ بزار ببینم چیزی نشده باشه.
سرم را تکان دادم که همان موقع خشایار با هول وارد اتاق شد و گفت:
ـ چی شده؟
نمی دانم کیان از بالا شانه ام به خشایار چه گفت که خشایار بی حرف از اتاق بیرون رفت.
کیان سرفه ای کرد:
ـ چیزی نیست. یه کم خراشگی کوچیکه. زیاد به پشت نخواب تا خوب شه.
#پارت163
چشم هایم را ریز کردم:
ـ هر دفعه حموم میرم همین قدر درد می گیره. نمی فهمم چی شده. نمی تونمم پشتمو نگاه کنم.
romangram.com | @romangram_com