#محاق_پارت_554

لبی تر کردم و خیره تماشایشان کردم. برایان با دست آزادش شانه ی کیان را گرفت و سرش را پایین برده، درون گوش های کیان چیزی گفت و در را باز کرد و رفت...

رفتنش کمی متعجب کردم. زیادی غافلگیرانه بود. فکر نمی کردم که هیچ وقت ولکن کیان شود.

دوره ی کارآموزیم یک همکلاسی داشتم که متعقد بود؛ مردها عقلشان بند پایین تنه شان است، لُپ کلامش این بود، سکس داشته باشی، رابطه پایدار تر خواهد شد!

حالا کیان و برایانی را می دیدم که از همه لحاظ با هم راحت بودند؛ ولی...

شانه هایم را بالا انداختم و مقابل در ورودی نگاهم به مسعود افتاد. امروز سرحال به نظر نمی رسید. دیشب از تراس دید زدمش، مدام سیگار دود می کرد و طول و عرض حیاط را قدم می زد.

قدم هایش که نزدیک من رسید، نگاهش با آن چشم های گودافتاده تا روی پیراهن نازک نخی ام کش آمد. به قدری نگاهش اذیتم کرد که جلوی یکی از ستون های آیینه دار، به تیپ و هیکلم نگاه کردم. هیچ چیز بدی در پیراهن خوش نقش نخی ام ندیدم! کاملا به تنم نشسته بود و شکوفه های ریز صورتی اش دوست داشتنی ترش کرده بود.

کیان بی حوصله با موبایلش درگیر بود. پشت هم تکست تایپ می کرد و حتی یک سلام خشک و خالی ام نثار من نکرد.





#پارت161





بی اهمیت به حضورش از کنارش گذشتم و به نگاه زیر چشمی اش خرده نگاهی هم خرج نکردم.


romangram.com | @romangram_com