#محاق_پارت_552
فشاری به پلک هایم آوردم تا بالاخره نور مستقیم خورشید را تحمل کرد. صدای لانا همچنان پخش می شد. خشایار را از پس نرده های تراس می دیدم. صدای اهنگ از درون ماشین می آمد.
سرم را جلوتر بردم. چانه ام را روی لبه ی پهن جان پناه گذاشتم و خیره نگاهشان کردم.
سیما با طِی در دستش درگیر شستن سقف ماشین بود و هرچند دقیقه با ریتم کند و تند آهنگ می چرخید و یک قسمت هایی را می خواند.
خشایار نزدیکتر رفت و قسمتی از بلندی موهای سیما را میان مشت کشید و سرش را زیر گوش های سیما کشید.
لب هایم را جمع کردم و برای بیشتر نگاه نکردن، خودم را سرگرم بیرون کشیدن نخ سیگار کردم. فندک را از میان جیب تنگ شلوار جینم بیرون کشیدم و با همان آتش اول سر سیگار سوخت.
بوی دود سیگار را عمیق بلعیدم و بیشتر روی صندلی راک پهن شدم. پاهایم را با اشتیاق روی قسمت پهن تراس گذاشتم و گوشه چشم باز به آن دو نگاه کردم.
خشایار حالا یک جایی نزدیک آغوش سیما ایستاده بود. دست آزادش را دور کمر سیما حلقه کرده بود و با آن لبخند زیادی بزرگش راضی از پدر شدنش را نشان می داد.
با، باز شدن در بزرگ حیاط، چشم هایم را به ماشین سانتافه کیان دادم و مسعودی که راننده ی ماشین بود.
چند روزی می شد که از نزدیک شدن به مسعود امتناع می کردم. او هم از این فاصله راضی به نظر می رسید.
از جایم بلند شدم و سیگار را میان راه درون سطل آشغالی پرت کردم. جلوی آیینه به موهای کمی بلند شده ام نگاه کردم و بی حوصله با کش موی جر واجر شده ام، شلختگی ها را جمع کردم.
تخت را رد کردم و با یک چرخش کوتاهی به اتاق جدیدم نگاه کردم. راضی بودم! از این همه خوب بودن خشایار راضی بودم.
متوجه کابوس های نیمه شبم شده بود و با صد هزار بهانه یکی از اتاق های بالا را برایم دست و پا کرد و یک فاک هم نشان کیان داد.
کیان بعد برگشت سیما لال شده است و کلا دور و ور آن ها نمی چرخد. در جبهه ی خشایار بودن، سود بیشتر داشت!
romangram.com | @romangram_com