#محاق_پارت_550
ابرویی بالا انداخت و با فریاد گفت:
ـ نــــادر کدوم قبرستونی رفتی؟ این چرا بیدار شده؟
اخم کردم:
ـ چرا دست های منو بستی عوضی؟
با آن کفش های پاشنه بلند قدمی به جلو برداشت و دستکش های چرمش را از میان زیپ باز کیفش داخل فرستاد و گفت:
ـ چون لازمه وحشی ها رو ببندیم.
چشم هایم گرد شد:
ـ وحشی اون باباعه بی ناموسته!
قدم بعدی و بعدی اش را نمی دانم چطور برداشت که موهایم به چنگ دست هایش افتاد و ناخن هایش در پوست سرم فرو رفت:
ـ اسم بابای منو نیار دختره ی هرجایی....
تفی در صورتش کردم:
ـ گمشو برو اون ور...
دستش را آنقدر محکم به گونه ام کوبید که سرم به میله ی کنار تخت خورد و چشم هایم با درد شدیدی بسته شد!
romangram.com | @romangram_com