#محاق_پارت_544
ـ باید فیلم هم می گرفتم که بستنی فالوده ای دهن هم می ذاشتن؟
کمی یکه خورده نگاهش کردم:
ـ جدی که نمیگی؟
ـ جدی می گم.
آرنجش را کمی تا کرد:
ـ قرار نیست چون تو نیستی، غصه فقط بخورن که...
ـ مهم اینه که بدون من خوشحالن..
ـ بهش فکر نکن.
به آسمان خیره شدم و گفته بود؛ همایون دست نیلوفر را گرفته است، گفته بود؛ بستنی فالوده ای خورده اند، آن هم بی من، بی حضور من، بی وجود من.. درست نبود. به خدا که درست نبود! یک اشتباهی این وسط رخ داده است، من نیستم! مهم نیست نبودنم؟
#پارت158
پلکی زدم و دلم می خواست، خوشحال باشم؛ اما نبودم. ناراحتم، غصه ام گرفته است که میثم خوش است، نیلوفر قاپ همایون را دزدیده است، همایون بستنی دهانش می گذارد و من نیستم... به نبودنم خوب عادت کرده اند!
romangram.com | @romangram_com