#محاق_پارت_542
ـ فکر می کنم. همیشه بهش فکر می کنم.
ـ نمی دونستم...
روی پوست دستش را نوازش کردم:
ـ یه روز موهات رو فر کرده بودی!
ـ من همیشه دوست داشتم موهام فر باشه...
ـ که ارکیده بذاری رو موهات؟
آرام خندید:
ـ ارکیده فقط به ارکیده می اومد...
ـ متاسفم!
ـ برای خواهر ارکیده بودن؟
ـ نه، برای نبودن ارکیده!
" ای ماهم، به چشم من نگاهی
تا باران به جان من ببارد
romangram.com | @romangram_com