#محاق_پارت_510

فشار دست هایش را دور کمر زن حس کردم و کمی از این بحث هیجان زده شده بودم. روی صندلی ام جا به جا شدم و مسعود در بی حواسی ام دست روی شانه ام انداخته بود و با بند لباس زیرم ور می رفت!

ـ دهنت رو ببند! خوده اتاجیت پای منو به این سگدونی باز کردی! فکر کردی شهر هرته که دنبال زنم نگردم؟ فکر کردی حتما با سیب زمینی کپک زده طرفی!

نزدیک کیان شد و سر انگشتان مسعود به سرشانه ام رسید. سینه به سینه ی کیان ایستاد:

ـ کیان هیچی بهت نمیگم فکر نکن با خر طرفی! فکر نکن منم می تونی لا مشت آدم باقالی بفرستی و بیای بگی؛ زنت نبود! نیست! ایران نیست!

انگشت اشاره اش را به سینه ی کیان چسباند:

ـ دعا کن که سیما سالمه! برو دعا به جونت کن زنیکه! کم بین دست و پای این و اون برو تا سیما رو قایم کنند. می خوای به من فشار بیارِی؟ من از صد فرسخی توعه عنتر رو می تونم تشخیص بدم.

با پشت دست به صورت کیان ضربه ای زد:

ـ حسابم رو باهات صاف می کنم. من خشایار نیستم اگه دهن تو رو سرویس نکنم. حالا هی بیا دم اتاق من موس موس کن که منو بکشی سر تخت خوابت! که خر دوتا دستمالی کردنت بشم.

فشاری به کیان وارد کرد و کیان مات مانده به کاپوت ماشین چسبید. نگاهم به سیما نشست. لاغر تر از آن روزها شده بود. ساپورت مشکی ای همراه یک پالتوی سرمه ای پوشیده بود که پوسیدگی پالتو را می توانستم تشخیص بدم.

خواستم از جایم بلند شوم که مسعود شانه ام را محکم تر گرفت:

ـ نمی خواد دایه مهربان تر از مادر بشی! بشین بینم!

فشاری به شانه ام وارد کرد و کیان حالا گوشی موبایلش میان مشتش درحال خُرد شدن بود. اصلا برایم مهم نبود که خشایار غرورش را خُرد کرد، درواقع فقط فهمیدم که سیما تا الان پیش خود کیان بوده و به این همه بالا پایین رفتن خشایار را با پوزخند نگاه می کرده!

ـ مسعود؟


romangram.com | @romangram_com