#محاق_پارت_501

کنارم نشسته است و منعم کرده از بیرون آمدن از اتاقی که کلافه ام می کند. نمی دانم چه شده است که یک آقا بالاسر در اتاق من چسبانده اند.

از یک ساعت پیش در اتاقم را قفل کرد و سر در گوشی انداخته و پیگیر کنجکاوی ام نیست.

ـ چی شده؟

بالاخره نگاهم کرد:

ـ به تو ربطی نداره..

تیشرت استین کوتاه دیروز را به تن دارد. آرم نایک طلایی روی لباسش حک شده است و با آن کتانی ها بزرگ سفیدش ست کرده است.

قضیه ی اتفاق پیش آمده، بین من و خودش ماند و هیچکس خبردار نشد. یادم است آن روز بین تایمی که همایون نبود، مرا زیر بغل زد و در ماشین انداخت.

ـ توی این خونه هرچی شه به من ربط داره!

پوزخندی زد:

ـ فکر کردی خیلی مهمی؟

پاهایم را از تخت آویزان کردم و دمپایی ابری ام را پوشیدم:

ـ حرفی از مهم بودن زدم؟

جلویش ایستادم و موبایل بزرگش را از دستش کشیدم:


romangram.com | @romangram_com