#محاق_پارت_487

ماهرخ را نمی دیدم و البته دیدن قیافه اش مزیتی هم نداشت. چه فایده وقتی آن قدر وحشت آور به من لبخند می زد و مرا یاد عروسک آنابل می انداخت.

کمی از خشایار فاصله گرفتم تا دستمال کاغذی دیگری بردارم که ماهرخ کنارم ایستاد:

ـ لطفا تو یه چیزی درست کن تا من جا گلوله رو ضد عفونی کنم. خشایار معده اش مشکل داره و این ضدعفونی باعث ضعف شدیدش میشه.

خشایار هردو آرنجش را روی اپن قرار داد و سرش را میان دستانش فشرد. قطرات آب از موهایش چکه می کرد و انگار یک دور کامل زیر باران چلانده شده است.

بی اهمیت به حضور مسعود، سراغ یخچال می روم و با نگاه کوتاهی تصمیم به درست کردن لوبیا پلو می گیرم. بسته ی لوبیا را میان آب ولرم رها می کنم و مشغول خُرد کردن پیاز می شوم.

یک ساعت بعد هرکدامشان یک بشقاب غذا به دست می گیرن و بی نشستن پشت میزناهار خوری مشغول غذا خوردن می شوند. بشقاب غذای خودم را همراه یک پیاله ماست برمی دارم و سراغ اتاقم می روم.

لامپ اتاق را با آرنجم روشن می کنم و در اتاق را با پشت پا می بندم. بشقاب غذا را روی میز می گذارم و با آن پای لنگان خودم را به تخت می رسانم. احساس می کردم بیشتر از چند هفته ست حمام نرفته ام و بوی گند عرق می دهم. اصلا یادم نمی آمد؛ آخرین بار کِی حمام رفته ام! تعجبی ست که این چیزهای کوچک را از خاطرم پاک می شد؛ ولی مسعود و بیرون رفتمان را یادم نمی رفت!

مرا به یک پارک بزرگ برد و مجبورم کرد تا دوچرخه سواری کنم. می گفت؛ پایت را بی حرکت نذار، باید مفصل هایت حرکت کند. ادعا داشت زخم پایم اصلا جدی نیست و من تنها ترسیده ام و تکانش نمی دهم.

مسخره بود که آنقدر می خواست مرا درگیر خودش کند درحالی که این درگیری برای من عشق و مخلفاتی که می خواست نمی شد! کمی مرا می ترساند، کمی بیشتر از قبل ماهرخ مرا می ترساند، فکر می کردم؛ یک رابطه ای بینشان باشد که من میانه رَوی کرده باشم.

غذایم را که خوردم، سعی کردم با خیال تخت بخوابم؛ اما بیشتر از چند ساعت غلت زدم و آخر سر دوباره از جا بلند شدم! فایده نداشت، امشب خواب مرا نمی خواست!

بشقاب غذایم را همراه پیاله ماست برداشتم و با، باز کردن قفل در اتاق وارد پذیرایی شدم. تمام لامپ های پذیرایی خاموش بود و تنها نور صفحه گوشی ای می دیدم که از سمت مبلمان سه نفره انعکاس پیدا می کرد.

قدم بلندتر برداشتم و بالاخره نگاهم به خشایار افتاد که با نیم تنه ی پوشیده نشده روی مبل دراز کشیده بود و مشغول پیامک زدن بود! نصفه شبی چه پیامکی؟ انگشت هایش با فِرزی روی کلمات می کشید و به ثانیه نکشیده جمله اش را کامل می کرد. کمی به جلو خم شدم تا بلکه کَلَک فضولی را بِکَنم که یکهو گردنم را کشید و با اخم های درهم نگاهم کرد. هراس زده بشقابم را روی زمین انداختم و صدای افتادنش باعث شکستن سکوت و روشن شدن لامپ ها شد.




romangram.com | @romangram_com