#محاق_پارت_485
نگاه مستاصلم روی کیان ثابت ماند. بی هیچ مکثی ادامه داد و من هزار بار به خودم لعنت فرستادم که دختر امیرارسلان هستم. صدهزار بار قاتل امیرارسلان شدم و پشت میله های زندان گیر افتادم. کیان برایم گفت که خشایار یکهو کلا ارتباطش قطع شد و دیگر جواب زنگ هایش را نداد. یک کله تا شمال همراه مسعود رفته بود و آن جا با ملکوتی مواجه شده اند.
لب گزیدم و سرم را چرخاندم. دستم را محکم روی اپن کشیدم و از جا بلند شدم. مسعود با قدم های آرامی خودش را کنارم رساند و کیان کمی با تعجب نگاهمان کرد. مسعود به همه چیز گند می زد. مسعود تا دهنمان را تا سرویس نمی کرد؛ دست بردار نمی شد.
قدم هایم را به داخل آشپزخانه رساندم و شیر آب را کشیدم. لیوان نَشسته را آب زدم و مقداری آب داخلش ریختم. از بالای لیوان به مسعود نگاه گردم. کنار لبش خراش کوچکی می دیدم که تا زیر چانه اش کشیده بود. کلاهِ هودی اش کمی خاک مالی شده بود و مابقی اوضاعش حداقل از آن دو بهتر بود.
ـ فعلا که تو رو جای سیما ندادیم.
نگاهم را از بالای شانه ی مسعود به خشایار رساندم. راست می گفت؛ فعلا که من جای زنش نرفته ام، حالا نرفته ام اینقدر وا داده ام، وای به حال اینکه...
دستم را بند سینک ظرفشویی کردم و مسعود لیوان آب را از دستم گرفت و یک سره، سر کشید. ماهرخ در سکوت زخم های کیان را ضد عفونی کرد و بعد وارد آشپزخانه شد.
نگاهش از مسعود که بیشتر از حد معمول به من چسبیده بود به چشم هایم رسید و لبخند کمرنگی زد که از نظر من خیلی وحشتناک و ترسناک بود.
پایین آستین لباس مسعود را کشید و با خودش به یکی از صندلی های میزناهار خوری کشاند.
خشایار حالا پیراهنش را کاملا در آورده بود و با همان دستمال درگیر بند آوردن خون کتفش بود. هوفی کشیدم و با قدم های کوتاهی خودم را کنارش رساندم. دستم را از روی دستش تا روی دستمال کشیدم و او بی حرف دستش را از روی دستمال برداشت. سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
ـ گفتی سر یک هفته که پامچال بیاد اینجا با ملکوتی سر پسرش شرط می بندی و سیما رو بر می گردونی!
کیان پاهایش را از صندلی آویزان کرد و با نوک پایش روی زمین چند ضربه زد:
ـ هنوزم سر حرفم هستم.
سر خشایار کمی از میان انبوه موهایش بالا آمد:
romangram.com | @romangram_com