#محاق_پارت_483

کیان بود که با عصبانیت حرف می زد. کمی خودم را بالا کشیدم و دستم را به میز کوچک کنار تختم رساندم. پای ناسالمم کمی سست بود.

ـ تو بیخود کردی زنیکه! صدبار خودت رو به من مالیدی که منو خر کنی؟ که سیما حالش خوبه آره؟

دستم را روی دیوار کشیدم و بالاخره کلید لامپ را پیدا می کنم. در را آرام باز می کنم و نیم تنه ام را به بیرون می کشانم.

مسعود میان هردوشان ایستاده است و ماهرخ دست کیان را گرفته است. با چشم های درشت شده نگاهشان کرد. خشایار از بازویش قطرات خون چکه می کرد و تمام لباس هایش تکه پاره شده بود.

مسعود هم کم دستی از او نداشت، کیان که از همه شان بدتر بود. رد زخم روی یک سمت صورتش دیده می شد. یک کلت سیاه رنگ درون جیب کنار ران پایش قرار داشت و چند چاقو درون جیب پایینی که روی زانویش قرار داشت. قدم بعدی را آرام تر برداشتم تا صدای پاهایم متوجه شان نکند.

ماهرخ همراه لوازم پزشکی اش کناری ایستاد و پانسمان در دستش را بالا گرفت:

ـ کم میاد... انگار گرگ بهتون حمله کرد.





#پارت143

با باز شدن در پذیرایی نگاهم روی برایان کشیده شد. با اخم های درهم به دو مردی که کنارش بودند، حرفی زد و آن دو رفتند.

ـ رفتی سوپر من بازی در اوردی که چی بشه؟ خواستی بگی خیلی شاخی؟

کیان چشم هایش را ریز کرد و به حرف برایان اهمیتی نداد. ماهرخ مشغول تمیز کردن زخم کیان شد و آرام گفت:


romangram.com | @romangram_com