#محاق_پارت_474

ـ من می دیدم یکی همش تعقیبت می کنه. پیگیرش شدم؛ طرف فهمید و تهدیدم کرد. من اهمیت ندادم. پای پلیس رو وسط کشیدم که اون بلا رو سر آشپزخونه اورد! برات مهم نبود. من صدبار ترسیدم که نکنه بلایی سر خانواده ام بیارن. کشیدم عقب! بهم خندیدن. من نمیگم؛ برات هرکار می کنم؛ اما اینکه بهم جرأت بدی رو دوست دارم.

میان سنگ ریزه ها ایستادم و غریدم:

ـ نزدیک من نباش! نباش لعنتی. نزدیک من شدن، وحشتنانکه. نمی خوام ترس تو یکی هم به جونم بیوفته. نمی خوام جز مهم های بزرگ زندگیم بشی. میگی من بهت حس خوبی میدم؛ من هستم. باهات حرف می زنم؛ گوش میدم بهت؛ اما به علاقه نرسونش. تو جو زده شدی! به خدا که جو زده شدی!

صدایش کمی بلند شد:

ـ جو زده نشدم. مگه بچه دوساله ام جو زده بشم؟ فقط با تو حس خوب تری دارم.

ـ نداشته باش احمق! نداشته باش که همه اش اشتباهه.

فریاد که زد، ترس به جان تنم افتاد که نکند او هم شکار شود. شکار نزدیکی اش به من و بعد خانواده اش تباه شوند! لعنتی فکر این جایش را نمی کرد. پسرک احساسی فقط یک گوش برای حرف زدن می خواهد! این خل بازی ها چیست؟

ـ گوش میدی حسام بهم! داد نزن. ببین من اشتباه کردم. اشتباه کردم که دو سه بار باهات حرف زدم. شدم گوش حرفات، شدم سیگار مشترک و دوتا پیامک حالت چطوره! خب؟ اشتباه کردم. منو نترسون. تو رو خدا منو نترسون.

دستم را بند سر پر دردم کردم:

ـ دیگه زنگ نمی زنم. خب؟ غلط کردم!

سریع میان حرفم می پرد:

ـ نه! نه! پامچال یهـ...

و قطع کردم. هوا بلعیدم و دکمه خاموش شدن گوشی را محکم فشردم. پسرک احساسی پیش خودش چه فکری کرده است؟ که مرا دوست دارد؟ که من جرأت به او می دهم؟ من خودم شب ها ترس بیدار نشدن و ندیدن روزها را دادم! این را دیگر کدام ور دلم ماله کشی کنم؟


romangram.com | @romangram_com