#محاق_پارت_472

ـ می دونی فهمیدم که دوستم داره!

نوک چاقو که با بی حواسی به انگشتم خورد، اخم هایم درهم رفت و لب هایم را روی هم فشردم تا صدایی در نیاورم. گوشه لباسم را روی انگشت شستم گذاشتم:

ـ پس دوستت داشته و هردوتون قربانی حرف نزدنتون هستید! دوتا خرس گنده عاشق!

ـ اما الان دیگه دوستم نداره؛ نکته مهم اینه... از من سرد شده! خیلی سرد پامچال. از این زمستون هم سردتر شده. حق داره، باورکن که حق داره. بهش گفتم که چرا؟ می دونی چه قدر غمگین نگاهم کرد؟ خیلی درد داشت. خیلی زیاد. درد داشت وقتی بهم می گفت؛ خواستگارش رو قبول کرد تا من یه حرکتی بزنم و نزدم . خاک برسر من پامچال... خاک بر سر من که همیشه بی زبونم. همیشه توی عشق وعاشقی لنگ می زنم. همیشه حتی الان!

با تعجب بُرش سیب را قورت دادم:

ـ چی؟

ـ بعد قضیه ازدواج نرگس، من خیلی رابطه ام با خاله ام فاصله گرفت. الان نگاه می کنم؛ می بینم که نرسیدم، نشد یعنی برسم! خب من بعدش حس کردم؛ علاقه کمی به کسی دارم.

ـ کسی! اون کسی کیه که تو همچین حسی بهش پیدا کردی؟

ـ می ترسم اگه اینم نگم؛ بشه نرگس! بشه حسرت! بسه یه مشت حماقت محض!

با هیجان گوشی را میان مشتم جای دادم:

ـ خب، بگو ببینم. دانشجوعه؟ خوشگل هست؟ کجا دیدیش؟

این پسر با سکوتش کمی مرا گیر می انداخت. کمی دودلم می کرد! کمی آزارم می داد. کمی هم انگار حرف کشیدن از زیر زبانش سخت باشد.

ـ دارم باهاش حرف می زنم!


romangram.com | @romangram_com