#محاق_پارت_469

صدای قدم هایش را می شنیدم. صدای هوای تازه آن ور خط هم حسابی به تنم چسبیده بود. خانه شیروانی و یک نیمکت سنگی و آن کوه هایش بسیار لذیذ به نظر می آمد.

ـ چند سال پیش توی کنفراس دانشگاه. من و چندتا از دوستام برای یه کاری توی ژاپن انتخاب شدیم. قرار بود به یه کارخونه ماشین و دم دستگاهش بریم. دوسال توی ژاپن بودم؛ روزای سختی نداشتم، درواقع عاشق مکانیک بودم. بعد چندسال دانشگاه خواست برگردیم و هرچیزی که یاد گرفتیم رو بهشون ارائه بدیم. برای تقدیر زحماتمون بهمون پول دادن.

موهایم را عقب زدم و از روی صندلی بلند شدم:

ـ پس تو همچین بی دست و پا نیستی!

با تأخیر جواب داد:

ـ راجع به نرگس هستم.

دمپایی های ابری ام را پوشیدم و با قدم های بی صدایی سمت در پذیرایی رفتم. نرگس را راست می گفت. او راجع به نرگس خیلی بی دست و پا بازی در آورد.

ـ پس پولدار هم هستی رو نمی کردی!

صدای خنده کوتاهش را شنیدم. در شیشه ای را باز کردم و بعد گذراندن سالن کوتاه وارد حیاط شدم.

ـ نه پولدار نیستم. فقط هر ماه برای چند روز میرم ژاپن! خیلی سگ و دو زدم تا به عنوان کارآموز منو تو همون شرکت قبول کنند؛ اما اونا به یک هفته توی هرماه بسنده کردند. پول خوبی میدن. خانواده ام اینا رو نمی دونند. فقط می دونند توی دانشگاه دولتی تهران درس می خونم و پیشنهاد تدریس دارم.

در را آرام بستم و پا روی سنگ ریزه ها گذاشتم. سمت صندلی ها رفتم و روی یکیشان نشستم:

ـ پس خیلی موفقی!

ـ راجع به همه چی نه!


romangram.com | @romangram_com