#محاق_پارت_463
ناخن ها بلندم را به نقش خالکوبی گردنش رساندم:
ـ مسعود، وای مسعود! تو اینجا چیکار می کنی؟ تو اینجا چه غلطی می کنی؟ هربار میگم دروغه! میگم، احمق این مسعود اون نیست ها! ولی هستی! رفتارت، چشمات، سیگارت، خنده هات... چه قدر شبیه پدرت شدی!
#پارت137
چشم هایش در پِی فرار از راز می چرخید! باید فکر این جایش را می کرد. باید فکر فهمیدنم را می کرد. من هر که را یادم رود، پدر او را یک درصد هم فراموش نخواهم کرد. پدر او زیادی مهربان بود. پدر او زیادی مرا خر شکلات هایش کرد.
ـ می دونی مسعود از چی می ترسم؟ می ترسم؛ اونقدر بری تو نقش آدم خوبت که منم گولت رو بخورم. من از کل خانواده ام می ترسم، از کاراشون می ترسم. از تو می ترسم، از چشمات می ترسم؛ از این چیزی که شدی خیلی می ترسم.
خواست عقب برود که نگذاشتم. نگذاشتم که فرار را بر قراری ترجیح دهد و باز از فردایش شروع کند، قصه کُرد شبستری برایم تعریف کند.
ـ ببین! فقط خواستم یه کم باهم باشیم. منو از بابام جدا کن. نمی خوام عین بابام مسموم شم. نمی خواهم مسموم تو بشم. منم از تو می ترسم! از اینکه مثل سپیده باشی خیلی می ترسم. فقط دوست دارم امتحانت کنم.
پوزخندی می زنم و لب هایم را باز می کنم؛ اما هیچ نمی گویم. او فکر کرده است؛ من برگه امتحانی دانشگاهش هستم؟ شاید هم برگه آزمایشگاه که بعد مرا در سطل آشغالی پرت کند؟
ـ با من در نیوفت! نیوفت که من خودم صدبار نیش خوردم. نیش بزنمت دیگه ولکن نمیشم.
لبخند آرامی زد. صورتش را پایین تر آورد. انگار سرگرمی اش را گیر آورده است و حالا نوبتش رسیده است. دست هایم را از روی یقه اش آزاد کرد و آرام میان مشتش گرفت. آرنج هایش را تا زد و کاملا به من مسلط شده بود.
ـ من چشمام عسلی نیست، دکتر نشدم؛ چون درس خون نبودم. مامانم زود مُرد؛ چون عمرش نبود که بمونه. بابام همیشه عاشق موند؛ چون به اونی که می خواست نمی رسید. تنم پره خالکوبی که هرکدومشون رو یه زمان های خاصی زدم که برام مهمند. الان مسعودی هستم که باید باشم. میگم؛ می خوامت! میگم با من یه کم باش، نکه فکر کنی قراره دستمالیت کنم. نه! می خواهم ببینم با تو بودن می تونه چطور باشه!
romangram.com | @romangram_com