#محاق_پارت_449
دستم را به سختی به پشتم رساندم و برجستگی های کمرنگی را حس کردم که یادم نمی آمد؛ چرا هست؟
دستم را خواستم بالاتر برسانم که صدای جیغ بلندی که بی شباهت به جیغ کیان نبود را شنیدم. چشم هایم گرد شد و با آن چشم هایی که به خوبی اطراف را نمی دید، تن پوش را چنگ زدم و سمت در حمام رفتم.
پای دومم را بیرون نگذاشته صدای هوار بیشتر شد. هول زده، پای دیگرم به لبه چهارچوب گیر کرد و با زانو روی زمین افتادم. کف هردو دستم را به زمین فشردم و به سختی از جا بلند شدم. موهای خیس شده ام را زیر کلاه تن پوش انداختم و در اتاق را بعد چرخاندن کلید، باز کردم.
ـ تو بیجا می کنی! فکر کردی کی هستی؟
نگاه مبهوتم به آن دو افتاد. کیان اسلحه کمری اش را مقابل مسعود گرفته بود و مسعود هم با آن کارد در دستش منتظر حمله بود.
خشایار میان هردوشون ایستاده بود و هر چند یک بار چیزی می گفت که درست نمی شنیدم.
ـ دیشب که از مهمونی برگشتیم، تو خونه من پس چه غلطی می کردی؟ اومدی آب بخوری یا دستشویی بری؟
خشایار مچ دست کیان را بالاخره گرفت و با چشم های عصبانیش مرا نگاه کرد:
ـ الان وقت رفتن حموم بود؟
تن یخ زده ام را به تندی کنار مسعود رساندم:
ـ شما دوتا چه مرگتونه؟
مسعود انگشتش را روی تیغه کارد کشید و با چشم هایش برای کیان خط و نشان کشید:
ـ یه بار دیگه ببینم تو کارای من دخالت می کنی، یه جور تیغ می ندازم رو صورتت که هزار بار براش گریه کنی!
romangram.com | @romangram_com