#محاق_پارت_442

کت نیمه بلند مشکی اش را باز گذاشته بود. شلوار همرنگ کتش صاف و اتوکشیده به نظر می آمد. پیراهن یقه اسکی تیره ای به تن داشت که با کفش های قهوه ایش ست شده بود. لبخند می زد و اظهار خوشحالی می کرد. دست های مردانه اش یک سری ها را عامرانه پس می زد و یک سری ها را مشتاق می پذیرفت.

به ما رسید! رسیدنش یک بهت داشت! رسیدنش شبیه شکست در جنگ جهانی دوم بود. سپیده سعی می کرد؛ آرام باشد. نگاهمم نکند. راستش موفق هم شد. هر روز طناز تر می شد و چه به سرشان آمده است؟

پیراهن زنانه ی کرم رنگش را پوتین های بلند چرمی اش همرنگ به نظر می آمد. بندهای لباسش شُل و ول روی شانه افتاده بود. حالا دیگر ارسلان جانش غیرتی نمی شد؟ دیگر نمی گفت؛ موهایت را دکلره نکن، زیادی روشن است؟

جالب به نظر می رسید. جالب و پر از تمسخر....

دست های مسعود به جان کمرم افتاد. یک حرص خاصی میان نوازشش میدیدم. ایستاده بودم، نه به حکم احترام، به حکم قوی بودنی که تهی بود.

کیان لبخند زد. لبخندی که سپیده را قطعا می سوزاند.

ـ خیلی خوش اومدید!

به جهنم خوش آمدید! تعبیر درستش این بود.

لال مانده ام. میل حرفی و یا حتی نگاهی هم ندارم؛ اما مسعود با فشردن انگشت هایش برپهلویم مرا سمت آن دو سوق می داد.

آرایش طلایی کمرنگ به چشم هایش می آمد. لنز های عسلی گذاشته است و دیگر شبیه ارکیده نیست!

ـ فکر نمی کردم بیایید!

عرق از روی پیشانی اش پایین آمد. رگ برجسته پیشانی اش برایم زیبا نبود. دست هایش را درون جیب پالتویش برد:

ـ نمی دونستم این جشن برای کیان و بُردشه!


romangram.com | @romangram_com